تبليغاتX
سمپادی های دانشگاه جندی شاپور اهواز

سمپادی های دانشگاه جندی شاپور اهواز

داخلي هم به نيمه ي راه رسيد.همچنان خلاف تصاويري است كه دوستان ترم بالائي از استيجري ارائه ميكردند.كلا اوضاع گل و بلبل است  :) از رزيدنت ها و اينترن هاي دوست داشتنيمون ممنونم :)

  • روتيشن اول كه روماتو بوديم آقايي در بخش بستري شد كه مشكوك به واسكوليت بود.روتيشن دوم-جنرال-بوديم حال بيمار خيلي بد شد و حتي احتمال ميدادند اكسپاير بشه.امروز-روز آخر روتيشن غدد-سر راند كه بوديم از جلوي اتاقي كه ايستاده بوديم رد شد!هيچوقت از راه رفتن انساني اينقدر خوشحال نشده بودم!
  • درمانگاه جنرال گلستان:خانم بسیار درشت اندام و با توده ی بدنی بالا مراجعه کرده اند و از این شاکی هستند که بعد از جراحی هموروئیدشون شکمشون گنده شده!!!!ملت برای شکایت از پزشک و پول گرفتن چه بهانه ها که نمی آورند!
  • دو نفره از یک بیمار شرح حال گرفتیم به نیت روماتو،فردا سر راند تازه فهميديم بيمار غدد بوده!يعني تا ۱۰ شب وايساديم براي هيچ!
  • سر راند يهو اينترن وارد شد،فكر كردم ميخواد رد بشه كنار وايسادم ديدم با ذوق ناشي از تحويل گرفته شدن ايستاد سر جاي من و با كلي لبخند تشكر كرد!فكر كرد برايش جا باز كردم!آيكون خودشيريني ناخواسته
  • دو نفره در اتاق وايساديم هي بحث ميكنيم مريض تخت ۴۰ كجاست؟يهو صداشو از پشت سر ميشنويم كه ميگه با من كار داريد؟ اصلاح كرده بود ريشش رو زده بود نشناختيمش
  • براي اولين بار بيمارم رو بردم وزن كنم،اين خطكش!!! كه روي ترازو هست پايين بود با خنگوليت نگاهش كردم و فكر ميكردم بايد چه كارش كنم؟يهو بيمار خودش خط كش رو بالا داد رفت سر ترازو مريض سيكل داشت!

تعطيلات خوبي داشته باشيد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:55 PM توسط سحر دادگستر| |

گاهي به طرز عجيب و ترسناكي دلم ميخواد زندگيم رو از دنياي مجازي و آدمهايش خالي كنم،ولي نميشه!لااقل ديگه الان نميشه!بايد خودمو از زندگي اونا محو كنم كه اونم نميشه!همه جا يه رد و نشوني هست...

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 6:29 PM توسط سحر دادگستر|

اولين بخش استيجريمون-روماتولوژي- تمام شد.دوستش داشتم :)

+فكر نميكردم براي مريضم گريه كنم،ولي گريه كردم.ما دو تا دختر همسن هستيم،يكي بيمار درماتوميوزيت مقاوم به درمان،يكي دانشجوي پزشكي مسئول اين بيمار...

به اميد سلامتي همه ي انسانها،فارغ از جنس و نژاد و مذهب...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 9:5 PM توسط سحر دادگستر| |

چقدر نسبت به خود یک سال پیشم(دی ماه)تغییر کردم.این پست رو خوندم کلی خندیدم به خود اون موقعهام،هرچند موقعی که اتفاق افتاد خيلي اذیتم کرد :)) البته فقط واسه چند روز

+كاش يه كوچولو از اون ذوقي كه موقع نوشتن پستهاي پوست و عفوني داشتم برام زنده ميشد الان!

++اون موقعها(يك سال پيش) خيلي خوشتر از الانم بودم.چرا؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 2:21 PM توسط سحر دادگستر| |

كلي تبليغ پست رو كردم در فيس.بوك،بعد ملت جاي اينكه اينجا تقدير و تشكر كنند دوباره برگشتند فيس.بوك كامنت گذاشتند،يا ياهو پي.ام دادن يا پيامك زدن!خو اينجا رو باز كردين چرا همين جا كامنت نميذاريد آخه؟؟؟ :))

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 6:46 PM توسط سحر دادگستر| |

Design By : Night Melody